داشت نگام میکرد. سنگینی شو حس میکردم. وقتایی که یهو سر می چرخوندم حس میکردم 2تا چشم آبی میبینم که محو میشه. میدونستم حواسش همیشه بهمه. یه سری خودش آروم بهم گفت تا آخرش کنارم هست. چه مراقب گیری بود!
11:53 AM |
چهارشنبه 2 بهمن1387
موضوع: خاطرات دانشگاه





