و در آشکارا از آنانی که دوستمان دارند، غافلیم. شاید این است دلیل تنهایی ما!
پ.ن: چقدر این جمله های دکتر شریعتی پر معناست
7:46 PM |
سه شنبه 10 آذر1388
موضوع: متن ادبی
پ.ن: چقدر این جمله های دکتر شریعتی پر معناست
پ.ن: برای تمام آنان که در این چند روز شهید شدند.
لینک مرتبط:
روزنامه حامی دولت: خبرنگار BBC «ندا» را کشت
از: آژیراک
در گيرودار بيغوله هاي نياز غرق مي شود، پري رو سياه قصه ام، من امشب قصه مي گويم براي فرشته هايي كه دنيا را ندارند اما هميشه خواب خدا را مي بينند. ديروز پسري گوشه ديوار چشمان خواهرش را بلعيد تا مبادا تكه ناني را ببيند كه ساعت ها پسرك نقشه كشيده بود براي خوردنش. در گوشه ديگر پدري در چارچوب خانه كاغذيش اشكها ريخت. در گوش هايي كه هرگز نخواهند شنيد، آنهايي كه در اپراي سنگين نيايش تنها به ظرافتي مي انديشند براي لمس كردن، پدر سيگارها فرياد مي زد: اين تنها شعلهاي بود كه ديگران را مي سوزاند و دخترك را گرم مي كرد. نمي دانم شايد احساس را آب برده كه زمين اينگونه عاري است از خيال. اين بي كسيها زماني در حجم سياه مذهب شكل گرفتند، در لابلاي موهاي بلندي كه تقدس معنا گرفت و شد معياري براي سنجش آدميت. كوفتند و كوفتند دستهاي خالي را بر سرهاي پري كه مي بايد سكوت كنند. بايد جسد خواهراشان را از ننگ بي ناموسي ها دفن كنند. در اين قصه بي پايان گوشه هايي است كه از قصه مي كشد احساس را و عجيب خالي است جاي آينهاي كه بتوان با آن تمام دنيا را ديد. چشم ها را مي گشايم، اينجا غوغاست، محشر است، كسي نمي بيند خود را و نمي شناسد پهناي صورتش را. مرا پيدا كن، خود را پيدا كن و اگر توانستي خدا را هم پيدا كن!
نگار اخوان - نشريه پرنيان دانشگاه پيام نور مشهد
مشهد/دی ۱۳۸۵
روزي فرا خواهد رسيد که جسم من آنجا زير ملافه سفيد پاکيزه اي که چهار طرفش زير تخت بيمارستان رفته است، قرار مي گيرد و آدمهايي که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم مي گذرند. آن لحظه فرا خواهد رسيد كه دكتر بگويد مغز من از كار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگيم به پايان رسيده است.
در چنين روزي تلاش نكنيد به شكل مصنوعي و با استفاده از دستگاه، زندگيم را به من برگردانيد و اين را بستر مرگ من ندانيد. بگذاريد آن را بستر زندگي بنامم و بگذاريد جسمم به ديگران كمك كند به حيات خود ادامه دهند.
چشمهايم را به انساني بدهيد كه هرگز طلوع آفتاب، چهره يك نوزاد و شكوه عشق را در چشمهاي يك زن نديده است. قلبم را به كسي بدهيد كه از قلب جز خاطره دردهايي پياپي و آزاردهنده چيزي به ياد ندارد. خونم را به نوجواني بدهيد كه او را از تصادف ماشين بيرون كشيده اند و كمكش كنيد تا زنده بماند و نوه هايش را ببيند. كليه هايم را به كسي بدهيد كه زندگيش به ماشيني بستگي دارد كه هر هفته خون او را تصفيه مي كند. استخوانهايم، عضلاتم، تك تك سلولهايم و اعصابم را برداريد و راهي پيدا كنيد كه آنها را به پاهاي كودكي فلج پيوند بزنند.
هر گوشه از مغزم مرا بكاويد، سلولهايم را اگر لازم شد برداريد و بگذاريد به رشد خود ادامه دهند تا با كمك آن پسرك لالي بتواند با صداي دو رگه فرياد بزند و دخترك ناشنوايي زمزمه باران را روي شيشه اتاقش بشنود. آنچه از من باقي مي ماند بسوزانيد و خاكسترم را به دست باد بسپاريد تا گلها بشكفند. اگر قرار است چيزي از وجود مرا دفن كنيد بگذاريد خطاهايم، ضعفهايم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند. گناهانم را به شيطان و روحم را به دست خدا بسپاريد و اگر گاهي دوست داشتيد يادم كنيد. عمل خيري انجام دهيد يا به كسي كه نيازمند شماست كلام محبت آميزي بگوييد. اگر آنچه را گفتم برايم انجام دهيد هميشه زنده خواهم ماند.
گوشه اي از وصيت نامه رابرت.ن.تست
برگرفته از کتاب "شما عظيم تر از آني هستيد که ميانديشيد" - مسعود لعلي
دکتر علی شریعتی
ثانيه ها را روي صفر دار زدم
شب خوابيد،
زمين نفسي تازه کرد،
سکون ساکت ايستاد،
و سبزه ها ديگر نگران رفتن بهار نبودند
بخند!
بخاطر تو جهان را بهم ريخته ام.
مشهد/۱.فروردین.۱۳۸۵
چون به ياد مي آورم تصويري در خيالم
که آن خود سبب تخيلي ديگر
و در آخر چيزي نيست
جز هاله اي از خواستن تو
و گلدان شکسته قلبم
ديشب وقتي که چشمم
تصوير وهم آلود نگاهت را قاب مي گرفت
چشمانت
چيزي کم داشت از بار قبل
و امروز
تنها قصه، غصه توست
و دل تنگم...
بيهودگي هايم را ميفروشم به قدمهايي كه 
اين چنين مكرر. . . . . .
در پس من روي برف جا ميمانند
دو راه بيشتر باقي نيست:
يا آفتابي بياييد تا برف ها آب شوند
تا من ديگر بيهوده قدمهايم را نشمارم.
يا طوفاني بياييد که دفن کند تا تمام بي وفايي ها را
و مرا نيز در به دنبالش
تا ديگر نکشم اين بار بي مقصد را...
در اين آسمان بي پايان
در اين دشت ستارگان بي همتا
شباهنگام
در آن لحظه که مي درخشد ستاره اي تنها
بيهوده به دنبالم نگرد...
تمامش كن...
ديگر براي شمردن قدمها اعداد را کم آورده ام!
مشهد/۱۳۸۵.۱۰.۱۰
لینک بی ربط: يادت مياد چي شد كه من ، يك دفعه عاشقت شدم
اکنون من میان دو هیچم
بودن و نبودن...
نمیدانم
آيا بهاري در کار هست!؟
گمان نميکنم...
اينجا همواره پاييز است
زير پايم هيچي نيست
چز بي حوصلگي برگها
و آسمان هم فقط سياهيش را به من ميدهد
گوش كنيد
سايه ها در راهند . . . . . .
مشهد/ ۱۳۸۵.۷.۱۴
تنهايي براي من بهتر است
ميخواهم در خاموشي خانه ام
در اين خمودگي بي پايان
با خيالت خوش باشم
تو هم به کوچه،
آن کتاب و مهدي مينديش
پشت آن پنجره تنگ و منجمد خبري نيست...
مشهد/۱۳۸۵.۹.۷
به آسمان خاكستري مي نگرم
او هم دلتنگ است
نميدانم او با اين همه ستاره باز چرا دلتنگ است!
و من هم باز دلم گرفته
و اين بار دلتنگتر از هميشه سردي زمان را حس ميکنم
اينجا که من هستم
ساعتها
دقيقه ها
ثانيه ها هم به سردي نگاههاي آدميان پيوند خورده
و ماندن و تنها بودن سختتر از هميشه آزارم ميدهد
دلم خيلي هواي باران كرده
هواي بهار...
آن صفا و پاكي
آن سبزي و طراوت
و آن احساس تهي
در آن هنگام كه ديگران همچون باران احساسات مرا نوازش مي كنند
و آهسته در گوشم مي گويند
زندگي هنوز هم زيباست
و هنوز هم قلبهايي هست كه به اميد عشق مي تپند
مرا به زنده بودن ترغيب مي کنند
اما آسمان باغ كوچك ما هم
دلش تنگ است
او را چه کنم؟
حيف...
نه از مهر و وفا خبري ست
نه از باران
هر چه هست همين سردي ست
سردي پاييز
و بي وفايي يار
و در آخر هيچ نيست جز انتظار
و رد پاي سرگرداني در برف
قائمشهر/۱۳۸۴.۴.۲۵
اين روزها مي گذرد ...
احساس مي كنم كه گمشده اي در باد فرياد مي زند
احساس مي كنم
كه مرا از عميق جاده اي نمالود
يك آشناي دور صدا مي زند
آهنگ آشناي صداي او مثل آمدن نوروز است
مثل آمدن روز...
روزي كه اين قطار قديمي عشق در بستر موازي يك ريل
لحظه اي بي توقف مي ماند...
پ.ن: خودمم نمیدونم این چیزی که نوشتم شعر یا متن ادبی یا شاید هیچ کدوم