تو حیاط دانشگاه داشتم دنبال استاد میدویدم تا بتونم این 3 واحد و یه جوری ماست مالیش کنم. رفتم جلو گفتم: استاد سلام! یه عرضی داشتم. استاد با یه چهره برافروخته گفت چی میخوای پسرجان؟ من یه جلسه مهم دارم! هنوز اولین کلمه از دهنم در نیموده بود که استاد گفت: دیگه نمی تونم تحمل کنم این کیف و جزوه رو بگیر، گلاب به روت من میرم دستشویی الان برمیگردم، جایی نریا!!!
3:50 PM |
شنبه 16 آذر1387
موضوع: خاطرات دانشگاه





