قبل از ازدواج:
پسر: آره، ديگه نمیتونم بيش از اين منتظر بمونم.
دختر: میخواهي من از پيشت برم؟
پسر: نه! فکرش رو هم نکن.
دختر: منو دوست داری؟
پسر: زياد!
دختر: آيا تا حالا به من خيانت کردی؟
پسر: نه! چرا چنين سوالي میکنی؟!
دختر: منو مسافرت میبری؟
پسر: مرتب!
دختر: آيا منو میزنی؟
پسر: نه، اين چه حرفيه! اصلا
دختر: ميذاری من درسم رو ادامه بدم؟
پسر: صد البته!
دختر: غير از من فرد ديگه ای رو هم دوست داشتی؟
پسر: به هيچوجه! من از اين آدما نيستم!
دختر: میتونم بهت اعتماد کنم؟
8:10 PM |
شنبه 29 دی1386
موضوع: یادداشت
پسر: آره، ديگه نمیتونم بيش از اين منتظر بمونم.
دختر: میخواهي من از پيشت برم؟
پسر: نه! فکرش رو هم نکن.
دختر: منو دوست داری؟
پسر: زياد!
دختر: آيا تا حالا به من خيانت کردی؟
پسر: نه! چرا چنين سوالي میکنی؟!
دختر: منو مسافرت میبری؟
پسر: مرتب!
دختر: آيا منو میزنی؟
پسر: نه، اين چه حرفيه! اصلا
دختر: ميذاری من درسم رو ادامه بدم؟
پسر: صد البته!
دختر: غير از من فرد ديگه ای رو هم دوست داشتی؟
پسر: به هيچوجه! من از اين آدما نيستم!
دختر: میتونم بهت اعتماد کنم؟
بعد از ازدواج:
متن را از پايين به بالا بخوانيد!
8:10 PM |
شنبه 29 دی1386
موضوع: یادداشت





