دوباره فکر بودن خویش افتاده ام
روزی که برای بودن برگزیده شدم
آن روزی که من گریه می کردم و همه خوشحال بودن
زمستان است
شانزده روز تا بهاری نو مانده
خورشید درآسمان غایب است
و ماه که چند هفته پیش گرفته بود
اینک نورافشانی می کند
ستاره ای دنباله دار برای تبریک به نزدیک زمین آمده است
باران بر سر پنجره دست نوازش می کشد
و باد که سرود هستی را تکرار می کند
و درختان که وضو می گیرند برای سپاس
در ابعاد کوچک این جهان همه چیز مهیا شده
خیلی ساده است
هیچ چیز عجیب نیست
خداوند هنوز انسان را دوست دارد

پ.ن: من امروز ۲۱ ساله شدم.
10:1 AM |
یکشنبه 13 اسفند1385
موضوع: یادداشت





