هنوز مانده تا تو تا دربدر کوچه پس کوچه هاي تو شوم من که تا آستان خانه ات آمده ام و باز گشته ام بي آنکه اذن دخول داده باشي... در تو در توي کدام پستو پنهان شده اي که ميهمانت پشت در مي بارد و تو بوي خاک را نمي شنوي بوي بهار را، که بر پيچک پنجره ات گل داده است...
باز کنار باغچه در گوش باد خاطراتم را صدا ميزنم من و او با هم... به سبکي خيال پروازم مي کرديم با باد روي دشت، روي نازکي گل، زير آن ابر سياه پر غرور ميان رقص برگهايي که روزي بوده اند در اوج... چه زيبا مي دويديم از بر آن گل چه زيبا مي پريديم از سر آن جوي که با شرم و حيا مي گذشت از آن دور اما چه خيالي... چه خيالي... و چه قدر زود تمام شد وقت ما آن صبح... باد، زنبور زيباي گل مريم را آواره کرد حالا چه کنم... همه چيز تاريک است آبشار هم براي من مي نالد و آن قورباغه تنهاي در برکه ميان آن جنگل دور افتاده ي تاريک و بي نغمه او هم براي من مي خواند امشب را
پ.ن: خودمم نمیدونم این چیزی که نوشتم شعر یا متن ادبی یا شاید هیچ کدوم