یکی از اخلاق های گندی که دارم اینه که اگه کسی واسم میس بندازه، منم سریع واسش میس میندازم و اگر ببینم مشغوله (یعنی اینکه داره به یکی دیگه هم میس میندازه) دیگه بهش کاری ندارم! 6:12 PM | پنجشنبه 15 بهمن1388 موضوع: یادداشت
مدتی هستش که ذهنم با یه سوال جدی روبرو شده. سوالی در مورد خدا و تقدیر و سرنوشت! وقتی این سوال رو با دوستان و آشنایانم مطرح میکنم بعضی از اون ها درصدد توجیح بر میان، بعضی دیگه هم راحت میگن نمی دونیم اما بیشتر اونا فکر میکنن که من به وجود خدا شک کردم یا اینکه دارم شک میکنم!! اما حقیقت این نیست، من فقط دنبال جوابم.
و اما سوال همراه با مثال: فرض کنید در یه مهمونی هستید و استکان چای هم جلوی شماست. در همین بین بچه کوچیک صحابخونه بدون اینکه حواسش باشه پاش به استکان میخوره و چای میریزه!!! سوالم اینه که دو ثانیه قبل از این اتفاق آیا خدا میدونسته که این اتفاق میفته یا نه؟؟؟ اگر خدا میدونسته پس اراده و اختیار ما انسان ها کجاست؟ اگر خدا سرنوشت ما رو در هر لحظه تعیین کرده پس اراده ما برای انتخاب یا عدم انتخاب یه رفتار کجاست؟ اگر خدا نمیدونسته پس اون چیزای که من از خدا شناختم غلط بوده تا حالا!
توضیح: خواهش میکنم سریع جواب ندین. فکر کنید! از روی تعصب و شناختی که دارین سریع جواب ندین.
چند ترم پیش که ساختمون جدید دانشگاه رو داشتن می ساختن، کارگران و بناهای زیادی برای دانشگاه ما زحمت می کشیدن. البته یه تعدادیشون هم هنوز هستن و مشغول به کار؛ این عزیزان واقعا محترم بودن و خیلی خیلی خوش برخورد و مهربون؛ مخصوصا در ابراز احساسات و بیان خوش آمد گویی به همه دانشجویان به مناسب سال جدید و ترم جدید و ... چند ترم پیش شایعه شده بوده که یکی از نقاش های محترم روی دیوار یکی از کلاسهای تازه تاسیس قلب و ... کشیده و یکی از عزیزان کارگر هم از یکی از دخترها وسط حیاط دانشگاه خواستگاری کرده!
دیروز مادربزرگم جمله ای رو گفت که خیلی برام جالب بود. مادربزرگ من ۷۸ سالشه و اهل طرقبه ست و درس هم نخونده و بی سواده. اون بعد از دیدن تصویر احمدی نژاد در تلویزیون با همون لهجه ی خاص خودش و با همون کلمات قدیمی که تو ذهنش داشت گفت:
"ایشتو ای احمدی نژاد رئیس جمهور رفت؟! مو که سر در نمیارُم"
پ.ن۱: ایشتو یعنی چطور پ.ن۲: طرقبه یه شهر توریستی اطراف مشهد، مثل شاندیز
ذهنم پر از خاطرات پوسيده و آدم هاي دروغينی که در افکارم جای خوش کرده اند کوچه ها بی صدا و تاريکند صبح بی تفاوت از کنار جاده می گذرد و درختان ديگر دلشان به حال گنجشکان بی پناه نمی سوزد چقدر لانه های چند طبقه کرکسانی که بر اوج درختان بی روح جای گزيده اند، و ديوارهايی که از جنس نامردی تا بی کران آسمان کج رفته اند، چشم دل را می سوزاند اینجا آدميانی که هنوز فانوس هايشان به پشتشان بسته است، خیلی هوا را تنگ کرده اند! باران را ببارانيد، ريه های شهر سياه اند.